تبليغاتX
تا آسمان

تا آسمان
تحول انسان از سر (تحول فکری) آغاز و با گذر از میانه او (تحول قلب) سر از پای او در میآورد(تحول رفتار) 
پيوندهای روزانه

تا آسمان

                                                 محل اظهار نظرهای آزاد:

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 9:7 ] [ مسلم گريواني ]

از روز اول که اين خانه مجازي را بنا کردم قصد نداشتم آنچه را که با آن زندگي ميکنم (مطالعات عقلي و عرفاني...) در اين وبلاگ مطرح کنم. مايل بودم بيشتر آنچه که در زندگي روزمره بر من و اطرافم ميگذرد را با مخاطب در ميان بگذارم. از خاطرات تبليغي گرفته تا نکته هاي اخلاقي- اجتماعي. گاه شده يک نکته فلسفي و عرفاني و يا علمي ذهنم را مشغول ميکند و ميخواهم که آنرا در وبلاگ بازگو کنم اما با خود ميگويم بگذار يک وبلاگ ديگري با همين موضوع راه بياندازم آنجا مطرح کنم. اما حيف که وقت آنچنان نيست. امروز ميخواهم يک نکته فلسفي (مرتبط با فلسفه غرب و شرق) بگويم!

در دنيا دو بلوکِ فلسفي شرق و غرب داريم: فلسفه اسلامي و فلسفه غرب. هر کدام شاخه هاي متفاوت و بلکه گاه متضادي دارند. کدام يک از اين دو، موفق تر بودند؟ اميتاز و عيب هر کدام چيست؟ ديروز ديدم يک استاد فاضل دانشگاهي با يک استاد فاضل حوزوي در اين باره بحث ميکردند. دکتر فلسفه اسلامي را (با همه نظام هايش) عقيم و ناکارآمد و ايستا معرفي ميکرد عکس فلسفه غرب (با آنهمه تکثر) را که آرماني ميدانست. و حاج آقا فلسفه اسلامي را طور ديگر.

بنظرم نکته اي ظريف در اينجا وجود دارد و آن اينکه:
فلسفه بطور کلي يعني "پاسخ عقلاني به پرسش هاي اساسي انسان". در اينجا سه ضلع وجود دارد: پرسش، پاسخ و فيلسوف. فلسفه در هر دو بخش بايد ايفاي نقش كند. يعني اول مساله را خوب طرح كند و بعد جواب خودبخود روشن ميشود. ولي فلسفه شرق و غرب بنظر بنده هر كدام در يكي از اين دو ضلع موفق بوده اند و نه هر دو. فلسفه غرب، توانسته با تفکر و فرهنگي که دارد سوال خوب مطرح کند و فلسفه اسلامي توانسته با توجه به منبع غني ديني كه در ارتباط است پاسخ خوب دهد. يعني نقش فيلسوف غرب در حسن سوال است و نقش فيلسوف شرق در حسن جواب.

به بيان ديگر؛ براي پاسخ به يک سوال و به تعبير بهتر براي حل يک مساله، نيازمند يک "دانش" هستيم و يک "روش". بعد از ايندو آنچه مهم است "ارزش" ايندوست. فلسفه غرب چون مبتني بر دين نيست لذا فاقد دانش ولي در عوض فاقد روش است. ولي فلسفه اسلامي كمتر به روش پرداخته و بيشتر واجد دانش است.

آنچه سوالات اساسي انسان را پاسخ ميدهد، ادغام دانش با روش و حسن سوال با حسن جواب است. و فيلسوفي موفق و پاسخگوست که حسن سوال تفکر فلسفي غرب را بگيرد و سپس در دانش فلسفي اسلامي در پي حسن جواب باشد.

اکنون به نظر شما در مقام ارزشگذاري، کداميک از دانش و روش، ارزش دارد؟ و سوال نيک ارزشمند است يا جواب نيکو؟

دو نکته:

اول: مرادم از سوال و جواب، پرسش و پاسخ نیست! بلکه مرادم از  سوال، مساله است و مرادم از جواب، راه حل است. روزی فرق ایندو را که از تفاوت دو نظام آموزشی سرچشمه میگیرد خواهم گفت. اجمالا میگویم که اولی(پرسش و پاسخ) کلامی است و دومی فلسفی، اولی در نظام فعلی آموزش پرورش ما حاکم است و دومی هنوز به فکرش هستند!...

دوم: سوال و جواب یک چرخه است: «مشاهده» حوادث(کتاب تکوین)، «پرسش» می‌سازد، پرسش، «جواب» میخواهد و جواب اگر محکم باشد «نظریه» تولید میکند و نظریه اگر از سوی چند دانشمند دیگر تایید شود، تبدیل به یک «دانش» می شود (افتادن سیب از درخت تا رسیدن به قانون جاذبه)، دانش، در عرصه اجتماع تبدیل به «قانون» می شود و در عرصه وجود آدمی،تبدیل به «بینش» میشود و این بینش است که در کنار تهذیب موجب «پرورش» انسان می شود اگرمانعی نباشد.(یعلمهم الکتاب(دانش) و الحکمه(بینش) و یزکیهم(تهذیب)) آنگاه همین بینش موجب صدها مساله می شود. این چرخه همچنان میچرخد و این چنین است گره های هستی (هستی کوچک = جهان؛ و هستی بزرگ = انسان!) گشوده می شود.
می بینیم که سوال و جواب از کتاب جهان، آغاز و به کتاب انسان ختم میشود و در این میان کلیدهایی در کتاب قرآن، کلیدهایی است برای پیوند این دو جهان. این چنین این سه به هم پیوند دارند. و این است که«جهان، انسان و قرآن از هم جدایی ناپذیرند».

مشاهده          پرسش          جواب                       فرضیه و نظریه      دانش         بینش (در انسان و قانون در اجتماع)                      پرورش انسان. 

حال اگر تاکنون می بینیم که دانش انسان در طول تاریخ موجب پرورش انسانها نمی شود و بلکه نه تنها موجب رشد انسانیت نشده بلکه در راستای حیوانیت بشر حرکت میکند، باید دقت کرد که یک جایی از این چرخه لنگ است! بنظر شما کدام حلقه از این زنجیره مفقود است؟!

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:56 ] [ مسلم گريواني ]

استاد حسن رمضانی، به نقل از استاد فرزانه و ذوفنون خود (علامه حسن زاده آملی) خاطرات و سخنانی نقل میکرد که خواندنی است:

مي‌فرمود: من روزي صبح از نانوايي بر مي‌‌گشتم خانه. بوي بسيار بدي شامه مرا آزار داد. هر چه جلوتر مي‌رفتيم شديدتر مي‌شد. تا رسيديم سر کوچه با کمال تعجب ديدم يک بنده خدا کنار یک گاري پر از زباله ايستاده و با چوبي که در دستش بود، اين زباله‌ها را زير و رو مي‌کرد. فهميدم اين بنده‌خدا دنبال چيزي قيمتي است تا آن گرفته و بفروشد و این طریق ارتزاق کند. تا اين را ديدم دوان‌دوان به طرف خانه آمدم و عبا را يک طرف انداختم. رفتم طرف کتابخانه و شروع کردم در و ديوار و کتاب و قلم و آنچه را که بود غرق بوسه کردم و با گريه و آه و ناله به طرف خدا گفتم خدايا شکر تو را که رزق و روزي من را در اين مسير قرار دادي. من ورق مي‌زنم و کتاب زير و رو مي‌کنم و زندگي مي‌کنم، ديگران زباله زير و رو مي‌کنند و زندگي مي‌کنند. من را اينطور آفريدي و ديگران را آنطور. من چقدر بايد قدردان نعمت اين علم و معرفت و مسائل مربوطه بوده باشم.

***

مي‌فرمود «اين کفترها اين غازها اين گنجشک‌ها اين کبوترها در نظام هستي دارند روزي مي‌خورند بر صدق، بر پاکي. شما چرا ناپاک؟» پاک بخور، پاک ببین، پاک بگو پاک عمل کن. بشو يک انسان قرآني.

***

وقتی که می‌دید جواني فقط در اوهام زندگي مي‌گذارند و به دنبال يک‌سري امور وهمي و خيالي هست. گريه‌اش مي‌گرفت و می‌گفت اي‌کاش آن چشم تو مال من بود اي کاش آن سلامتي و جواني که تو داري مال من بود. من همه این‌ها را از دست داده‌ام. شما که داري و مي‌تواني چرا اينطور بیهوده مي‌گردي؟

***

روزی علامه سر کلاس فرمودند: خداوند شما را در بهترين شهر کرة زمین يعني قم سکني داد و بهترين لباس را که لباس انبیاء است بر قامت شما پوشاند و بهترين کالا را در دست شما قرار داده، بنابراین شما معطل چه هستيد؟ چرا قدر نمي‌دانيد؟ چرا نعمت جواني را و اين نعمت‌هاي خداداد را هدر مي‌دهيد و آنطور که بايد از آنها استفاده نمي‌کنيد؟

***

يک وقتي حضرت آيت‌الله حسن‌زاده آملي اشاره به خانمش مي‌کرد و می‌فرمود علامه حسن‌زاده آملي ايشان هستند نه من.

***

مي‌فرمود وقتي ديديم علامه طباطبايي با آن عظمت مستأجر است و از خود خانه ندارد يک روز مقداری از کتاب‌هاي نفیس و قيمتي خود را جمع کرده و بردم همه را جلوي ايشان گذاشتم و گفتم مي‌خواهم شما را در جريان قرار دهم تا ناراحت نشويد وإلا بدون اطلاع شما اين کار را مي‌کردم. مي‌خواهم اينها را بفروشم و با فروش آنها براي شما خانه بخرم. مي‌دانيد که من این کار را مي‌کنم، ايشان فرمود نه من به شما اجازه نمي‌دهم که اين کار را بکنید.

ادامه مطلب را هم بخوانید


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 10:56 ] [ مسلم گريواني ]
ما انسانها با همه جور تیپ مراوده نداریم. معمولا با کسی رفت و آمد خانوادگی یا دوستانه داریم و با او حال می کنیم که بالاتر از ما باشد. فوق شان ما باشد نه دون شان ما. کلاسش از ما بیشتر باشد نه کمتر. چیزی ازش یاد بگیریم. اگر فردی باشد که معمولا او از ما استفاده میکند ته دلمان رغبتی به دیدار با او نداریم و لو...

اما بزرگی که بزرگان به بزرگی اش اذعان دارند، نظر متفاوتی دارد:

او میگوید: با کسی که رفت و آمدی می کنی سه جور است: یا تو او را می دوشی یا او تو را می دوشد و یا هیچکدام!

اول به این معنا که رفت و آمد با او تو را زیاد می کند و بر علم و اخلاق و کمالات شما می افزاید. یعنی همش شما از او استفاده می کنی.

دوم به این معنا که او چیزی ندارد که به تو منتقل کند بلکه این تویی که به او اضافه می کنی و در او تاثیر مثبت می گذاری.

آن بزرگ می گفت: اولین هم نشینی را بر خودت واجب و ملزم کن. دومی و لو خودت استفاده نمی کنی اما اگر او به سراغ شما آمد او را اکرام کن. و اما از نشست و برخاست با دسته سوم فراری باش.

بنظر شما در دنیای امروز کدوم دسته کمتر پیدا می شود؟ دسته سوم یا اول و دوم؟

راستی اون بزرگی که هم بزرگان به بزرگی او اعتراف دارند می دانید کیست؟ امام جعفر بن محمد است که فرمود: الْجُلَسَاءُ ثَلَاثَةٌ جَلِيسٌ تَسْتَفِيدُ مِنْهُ فَالْزَمْهُ وَ جَلِيسٌ تُفِيدُهُ فَأَكْرِمْهُ وَ جَلِيسٌ لَا تُفِيدُ وَ لَا تَسْتَفِيدُ مِنْهُ فَاهْرُبْ عَنْه. الحیاه ج1 ص 547. بنقل از عوالی اللئالی ج4ص79.

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 2:49 ] [ مسلم گريواني ]

بسم الله الرحمان الرحيم

شايد شما هم مثل من بارها بازي بچه ها با همديگر را به چشم ديده باشيد. چه بسا با کودک درونتان همراه شده و با آنها همبازي هم شده باشيد. ديديد بچه ها چطور ذوق زده با اسباب بازي هاي خودشان بازي مي کنند؟ ماشين لاکي خودش رو روي زمين مي کشه! گاز ميده! بوق مي زنه! تصادف مي کنه! ترافيک درست ميکنه! با همين کارها داد مي زنه شادي مي کنه... گاهي ساده ترين چيزي که در نظر ما هيچ ارزشي نداره بهش دل مي بندن و با آن بازي مي کنن! حتي موقع خواب کنار بالش تشان مي ذارن... يا ديديد بچه ها سر همين چيزهاي ناچيز و لاکي باهم دعوا مي کنند؟! حالا وقتي من و شما اين صحنه ها رو مي بينيم بهشان مي خنديم! مي گيم بيچاره ها به چه چيزهايي دل ميدن! سر چه چيزاي الکي و بيخودي بهم گير ميدن و با هم دعوا مي کنن. و باز مي گيم: اگه بزرگ بشن و جالبتر از هواپيما و قطار لاکي، سوار هواپيماي و قطار واقعي بشن چطور ذوق زده ميشن؟! اگه بزرگ بشن، تازه مي فهمند که عجب! به چه چيزاي خنده داري دل بسته بودن، لذات واقعي در دنياي واقعي بوده نه در اسباب بازي که شبيه آن چيزي است که در دنياي واقعي وجود داره.

شبيه همين دنياي کودکانه براي ما مثلا بزرگترها وجود دارد. من و شما هم در اين دنيا به يک چيزهايي دل بستيم: يکي ما به علم و کار درسي، يکي ما به شغل و کار اداري، يکي ما به حرف و سخنراني، يکيمان به پول و کار اقتصادي، يکي مان به ساز و آواز، يکي مان به وب و وبلاگمان... هر کدوممان به چيزي عشق ورزيده و به آن دل بسته ايم. حالا وقتي خدا و اولياي خدا از جمله امام زمان عج از اون بالا ما رو نگاه مي کنند بهمان مي خندن که اين بيچاره ها به چه چيزايي دل بستن؛ غافل از اينکه همه اينها در اين دنيا اسباب بازي بيش نيست. اصل همه اينها و لذيذتر و جذاب تر از اينها در عالم برتر و بالاتر هست که اگر به آنها دست پيدا کنند پشيزي براي متعلقات اين دنيا ارزش قائل نخواهند بود.

من و شما در نظر خدا و اولياي خدا، کودکاني هستيم سرگرم دنيا و دلخوش به آنها. خداوند دوره کودکي را آغاز و مرحله اي براي ورود به دنياي واقعي قرار داده و اين دنيا نيز خود مرحله اي براي ورود به دنياي معنوي بالاتر اما جاذبه هاي اين دنيا ما را به خود مشغول کرده است.

شهرت، شهوت، قدرت، ثروت و... همه جاذبه دارند و لذيذ اما در نظر اهل الله اسباب بازي است. البته روزي خودمان هم خواهيم فهميد که اينها فقط ظاهري جذاب و خوش خط و خال دشته اند ولي درونشان گزنده بوده اما آن روز دير خواهد بود...

دنياي من و شما، در نظر انبيا، اوليا و علماي رباني يک دنياي کودکانه و خنده دار است.

اين بود برداشتي آزاد از اين آيه:

وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (انعام/32 و عنکبوت/64)

خدايا مرا از خواب غفلت بيدار کن اما نه با دست قدرتت، نه با نداي هيبتت، بلکه با مهر و محبتت.

 

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 22:18 ] [ مسلم گريواني ]

زيباترين سخن بشري كه تاكنون شنيدم این یک کلمه است:

«ببخشيد»!

و زيباترين صفت بشري كه کمتر تاكنون من و شما ديدیم این است:

«خسته ولي مهربون»

گفتم كلمه بشري. يادم آمد كه خدا هم يكبار ميگه: «ببخشيد»! خدا ميگه؟! بله! تعجب نكنيد! خدا «يكبار» در «يك جايي» از «بعضي» بندگانش به «دليلي» عذرخواهي ميكنه! حالا دوستان اگه گفتيد: «كي»؟ «كجا»؟ و «از كي»؟ عذرخواهي ميكنه؟!

این یک پرانتز بود. ولی کاش میشد همه مون این دو کلمه رو توی زندگی می داشتیم! اگر می داشتیم بهشت نسیه‌، نقد می شد. همین زندگی بهشت می شد. به خدا!

 

راستي! ببخشيد كه دير كردم!

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 21:48 ] [ مسلم گريواني ]

امام حسین علیه السلام و بچه هایش هر چه کشیدند و چشیدند، برای این بود که من و شما و آنها (مخاطبان زمان حضرت) سر سوزنی رشد کنیم و قد بکشیم. به این قصه پر غصه و نکته توجه کنید:

آقا سیدالشهداء (ع) در مسیر کوفه (مقاتل) چشمش به خیمه ای افتاد، فهمید عبیدالله حر جعفی است. حجاج بن مسروق را فرستاد تا او را دعوت کند و امام را یاری کند. ولی او بهانه آورد که از کوفه به این خاطر بیرون آمدم که با حسین نباشم، چون در کوفه یاوری برای او نیست. پاسخ او را که به امام گفتند، حضرت خودش به همراه عده ای نزد او رفت. امام از او خواست تا با آب توبه خطاهای گذشته اش را بشوید و به نصرت اهل بیت بشتابد. عبیدالله باز هم نپذیرفت و از روی خیرخواهی به امام گفت:

- یا ابا عبدالله ! اسبی دارم که هر که مرا دنبال کرده به گردم هم نرسیده. این اسب در اختیار شما مرا معذور کنید!

- نه ! به اسب دوان و مهیای شما نیازی نیست.

- یا ابا عبدالله! لااقل شمشیر بران و تیزم را بپذیرید.

- نه عبیدالله! به شمشیر بران شما هم نیازی نیست.

ـ پس تعدادی راهنما همراه شما می فرستم که راه های گریز از دشمن را به شما نشان دهد!!

- نه عبیدالله! به راهنماهای شما هم نیازی نیست.

چون امام مأیوس شد، فرمود: اسب و شمشیرت از آن خودت، ما از خودت یاری و فداکاری می خواستیم. ما به خودت نیاز داریم. (ما میخواهیم خودت رشد کنی) اگر حاضر به جانبازی نیستی، ما را نیازی به مال تو نیست.

دوستان عزیز و با فضیلت! امام حسین علیه السلام به هیچ یک از نذر و نیاز، و گریه و زاری، عجز و لابه و سر و سینه زدن و ... نیازی ندارد. امام حسین به "خود ما" نیاز دارد. او می خواهید ما رشد کنیم. اما چگونه؟ با همان چیزی که شب عاشورا بخاطر آن از دشمن مهلت خواست...

                 

ايام محرم و عاشورا، بر عارفان تهنيت و بر غير عارفان تسليت.

[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 22:41 ] [ مسلم گريواني ]

 به اين نتيجه رسيدم كه هر كسي اخلاق خوبي داشته باشد اين آدم و لو زشت باشد، خوش سيما بنظر مي‌آيد. و بر عكس هر كس بداخلاق و تندخو باشه، خوش تيپ و خوشگل هم كه باشه بدتركيب و زشت به چشم مي‌آيد.

مگر ماجراي آن عارف شهيد...(اگه گفتيد كي؟!!) را نشنيديد كه همسرش گفته بود بعد از ازدواج با مصطفي تا شش ماه متوجه كچل بودنش نشده بودم! از بس غرق در جمال معنوي و اخلاقي او بودم!

اين است كه سخت معتقدم خوش فكري و خوش قلبي، خوش تيپي و خوشگلي مي‌آورد. حُسن خُلق در حسن خَلق تاثير دارد. بدخُلقي به بدخَلقي مي انجامد و زشتي سيرت، به زشتي صورت سرايت مي‌كند.

و اين، يكي از قوانين زندگي ديني است...

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 7:50 ] [ مسلم گريواني ]

 

کتاب خوب کتابی است که

مخاطب را و لو اندکی به فکر فرو ببرد،

و با تغییر ذهنیت او نسبت به زندگی، 

عادات و رفتارهای غلطش را اصلاح كند.

چنین کتابی سراغ داشتید به ما هم خبر دهید!!

به مناسبت هفته كتاب

كتابهايي كه دوستان در قسمت نظرات معرفي كرده اند:

کتاب "ملانصرالدین"

قرآن عزيز

یک دوره آثار استاد مطهری

"شازده کوچلو"، "سیذارتا" و "کیمیاگر" كوئيلو، "زندگی کوتاه است" نامه ی معشوق قدیس آگوستین.

"نقش ائمه در احیای دین" از علامه عسکری

"مزرعه حیوانات" از جرج ارول

"عقلانیت و آینده توسعه یافتگی" از دکتر سریع القلم...

 

وقتی میگم نظرات دوستان از متن بنده جالب تره میگن نه!!

خواهشم از دوستان اينه كه اگه كتابي معرفي ميكنن بگن چرا اين كتاب؟

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 18:19 ] [ مسلم گريواني ]

يكي از اساتيد دانشگاهي سر كلاس اشعار هوشنگ ابتهاج «سايه» رو برايمان تلاوت مي‌كرد! در ضمن از سابقه فكري ايشان كه تفكرات ماركسيستي و الحادي داشته مي‌گفت. در عين حال اشعاري را از او مي‌خواند كه اگر بريده از باورهايش در نظر مي‌گرفتي مي‌گفتي: بي‌شك او يك عارف است. اين استاد تعريف مي‌كرد يك بار در حضور «سايه» بوديم كه همين سوال را ازش پرسيدم كه شما با اينكه در اعتقاد، بي خدايي؛ اما در شعر چيز ديگر؟ چگونه است؟! نكاتي گفت از جمله از دوران كودكي خودش. مي‌گفت من مادر بزرگي داشتم اهل دل. هميشه در زبان و دل با خدا بود. [به تعبيري ارتباط او با خدا بيش از ارتباطش با خلق بود عكس من و شما.] مادر بزرگ من از طريق گفتگو با خدا با ديگران حرف مي‌زد. مثلا وقتي مي‌خواست مرا صدا بزند مي‌گفت: «خدايا اين بچه كجا رفت؟ كارش دارم!» يكبار گدايي در خانه را زد. مادر بزرگم وقتي متوجه گدا شد، رو به آسمان گفت: «خدايا باز مي‌بينم گدايي را نزد گدايي فرستادي؟ِ» بعد مي‌خواست بگويد هوشنگ! پول رو بردار بيار، خطاب به خدا مي‌گفت: «خدايا به هوشنگ بگو پول رو از طاقچه برداره بياره!!» وقتي اين گونه ارتباط رو با خدا مي‌ديدم حضور خدا را در زندگي ام احساس مي‌كردم...

اين چند جمله رو گفتم تا بگويم: ... ادامه مطلب رو هم بخوانید لطفا.


ادامه مطلب
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 8:14 ] [ مسلم گريواني ]

نامگذاری نوزادان یکی از کارهای شیرین برای والدین است. به ویژه اگر یک زوج جوان تازه صاحب فرزند شوند. این کار آنقدر شیرین است که گاهی والدین، ماه‌ها قبل از تولد فرزند، نام نوزاد را گذاشته و و با جنین با همان نام سخن می‌گویند. اما در نامگذاری بچه‌ها نکاتی تربیتی هست که کمتر به آن توجه می‌شود. یکی از آنها را با شما در میان می‌گذارم:

به طور کلی می‌توان سه زمان را در نامگذاری بچه‌ها در نظر گرفت. گذشته، حال و آینده.
- برخی از والدین نامی را برای بچه‌ها انتخاب می‌کنند که مربوط به گذشته است، مثلا نام پدر بزرگ یا نام پدر خوشنامی که از دنیا رفته را می‌گذارند تا یادگاری از او باشد. این کار والدین من و شما و نسل دیروز بود، البته در زمان کنونی هم هنوز این کار انجام می‌شود. نام‌هایی مثل غلامعلی، رجبعلی، غضنفر. شکرالله. شیرالله...
- برخی از والدین نام‌های فعلی و زمان حال را بر می‌گزینند، به قولی «نام‌های بروز». این کار والدین امروزی و نسل فعلی است. مثل آناهیتا، سولماز، کبوتر (که در عمل صدا می‌کنند: کَفتر! یا خیلی محترمانه باشد میگن: کفتر جان!) ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 0:31 ] [ مسلم گريواني ]

وقتی شما در کنار بچه‌ها و کودکان و فرزندانتان می‌نشینید، و با آنها بازی می‌کنید و یا هم صحبت می‌شوید، توی دلتان بگردید شاید احساس کنید کوچیک شدید. ولی اگر توی دل بچه‌ها بگردید احساس می‌کنند بزرگ شدند!

به نظر شما کدوم بهتره؟ اینکه شما احساس کوچکی و کسر شأن بدانید یا اینکه آنها احساس بزرگی و اعتماد به نفس کنند؟ اینکه شما خود کاذب و تصنّعی‌تان را بشکنید یا اینکه آنها خود حقیقی و صادقشان را احساس کنند؟!

به نظر شما با بازی کردن با بچه ها، شما در چشم و دل آنها بزرگ میشوید یا کوچیک؟ در چشم و دل خدا چی؟!
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 13:49 ] [ مسلم گريواني ]
 

 مي دانيد چرا به سرنوشت، «سرنوشت» مي‌گويند؟!

چون هر لحظه مي‌توان سرنوشت را از سَر نوشت!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com         تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com      تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 15:57 ] [ مسلم گريواني ]

از قدیم میگن غربت دوستی می‌آورد. همین‌طوره. وقتی مشهد بودیم خیلی دلمان برای آقا نمی‌گرفت. اینجا که آمدم گاهی کوچکترین بهانه ما رو هوایی میکنه. یکی اش همین نگاه‌های مردم به شماره پلاک پیکان ماست. چشمشان که می‌افته به «عدد 12» طرف با یک خلوصی میاد جلو و میگه حاجی مشهد که برگشتی، حرم آقا ما رو یاد کن!

یک روز توی قم، رفتم یک خط 0919 بخرم، تا آمدم خانم گفت: شام دعوتیم! تعجب کردم چون تازه آمده بودیم قم هنوز رویمان به دوستان باز نشده بود که مهمانشان بشیم. باز هم پلاک مشهد دستمان رو گرفته بود: یک آقایی از حرم حضرت معصومه فیش غذای حرم رو داده بود و شام دعوتمون کرده بود! به خانم میگم این داداش و آبجی (سلام الله علیهما) خوب هوای محبان‌شون رو دارن (در حالی مینویسم که بغض گلویم رو فشرده)

حالا بذار یک لطیفه‌ای هم در این باره بگم! شب که رفتیم برای شام. دیدم غذای حضرت خیلی هم خوشمزه نیست! به یکی از پرسنل گفتم: آقا ما از مشهدیم. خودمانیم این غذایتان به غذای حضرت مشهد نمی‌رسه ها! لبخندی زد و گفت: خب حاجی! معلومه اون غذا غذای «امام»هست، این غذا غذای «امام زاده» است. بالاخره باید توی غذا هم با هم فرق داشته باشن یا نه! من هم جوابم توی آستینم بود! گفتم: باشه ولی این غذا ماله یک خانمه! اون مال یک آقایه!

دوستان مشهد یاد ما باشید. شب تولد امام رضا اینجا غوغا بود!

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 14:58 ] [ مسلم گريواني ]

درباره خدا، سه نوع يا سه سطح شناخت ميتوانيم داشته باشيم:
1. اطلاعات درباره خدا (شناخت سطحی و پراکنده و عامیانه‌ی خدا)
2. علم به خدا (شناخت منسجم و عالمانه‌ی خدا)
3. معرفت به خدا (شناخت عمیق و عارفانه‌ی خدا)
هر کدام از اینها در یک سطحی شناخت ما رو به خدا بهتر می‌کنند. اما چطوری و با چه شیوه و روشی؟
«شناخت عاميانه» با مطالعه‌ي کتاب هایی که خود بشر (علمای بزرگ بشر) نوشتند حاصل مي شود. مثل كتاب توحيد استاد مطهري.
«شناخت عالمانه» با مطالعه «کتاب آفاق» حاصل ميشود. کتابی که دست نوشته خداست. یعنی «کتاب طبیعت».
«شناخت عارفانه» هم با مطالعه است اما مطالعه «کتاب أنفُس»، باز کتابی که نوشته خداست. يعني «کتاب نفس» كه همان نفس ماست.(تعبير من عرف نفسه عرف ربه و تعبير نفخت فيه من روحي كه يادتان هست.)

ادامه مطلب رو هم بخوانید...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 4:27 ] [ مسلم گريواني ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

چند سالي است كه در فضاي مجازي خانه ساخته ام.
اولش احساس ميكردم توی این فضا، عمرم تلف ميشه!
ولي يكسالي است مهر وبلاگ نويسي توي دلم افتاده.
وبلاگ رو بخشي از زندگي ام حساب كردم. مثل خريد خانه!

علقه‌ها:

عاشق اينم كه توي صف شلوغ نانوايي يا روي صندلي هاي بانك و اداره اي الاف بشينم و يا در صف گاز و بنزين چند ساعتي بمانم اما همه اينها به يك شرط ! به شرط اينكه يك كتابي براي مطالعه دستم باشه!

ميدانم اين آرزو را به گور خواهم برد! ولي دوست دارم، در همه زمينه ها "چيز" بدانم!

قلبا خیلی دوست دارم با كساني كه در بينش، منش و روش با من مخالفند در ارتباط باشم.

اگر مايل بودي دوست دارم با شما تبادل لينك كنم.




دعایی که همیشه از خواندنش لذت می برم:

و احساس میکنم هر کسی در یک جامعه ادعایی داره:
ادعای رهبری دینی(روحانیت)،
رهبری سیاسی(مسئولان)،
رهبری معنوی(عرفا و علما)،

و هر کسی که قدرت یا ثروت
و یا کمال و جمالی دارد،
باید بر قرائت این دعا مداومت کند تا بر خود غره نشود:

اللهم انی أَعُوذُ بِکَ مِنْ نَفْسٍ لاتَشْبَع؛
خداوندا پناه می‌برم به تو از نفسی که
هرگز از خواسته هایش سیر نمی شود؛

وَ مِنْ قَلْبٍ لایَخْشَع؛
و از دلی که نمی شکند دلی که خاضع نمی شود؛

و مِنْ عِلْمٍ لایَنفْعَ؛
و از علمی که کاربردی نبوده و به درد خودم و مردم نخورد؛
علم بی خاصیتی که گره گشا نباشد.

و من صَلوهٍ لاتُرْفَع؛
و از نمازی که بالا نرود؛ و به دست خدا نرسد.

وَ مِنْ دُعاءِ لایُسْمَع؛
و از دعایی که از سوی خدا شنوده نشود.

و اما خدا...

خدا
ای رفیق روزهای غریب من!
خدا
ای پناه لحظه های پریشانی!
خدا
ای ذخیره روزهای مبادا !
خدا
ای دارایی روزهای نداری!
خدا
ای دانای دقایق پنهانی و خلوت!
خدا
ای تنها دلخوشی من در زندگی.
خدا...






عناوين مطالب در اين مدت چند ساله:

حسن سوال و حسن جواب

فضائل فراموش شده

قانون دید و بازدید

دنياي اهالي دنيا و دنياي اهالي خدا

"ببخشید!"

نیاز ما به حسین یا نیاز حسین به ما

خوش صورتي و خوش سيرتي

کتاب خوب

احساس خدا

نامگذاری کودکان

خود شما و خود کودک

سرنوشت

پلاك دوازده پيكان

دانستن، فهميدن و چشيدن خدا

با هم بخنديم با هم بگرييم!

یک سؤال فنی از حاج آقا!

هجرت از مشهد

مهمانی خدا

یک پرسش اعتقادی درباره خدا

وقتی گریوان می روم!

پاسخی به یک دوست

ماجرای یک پیامک قرآنی

بیایید به خدا مشرک شویم!

دو نكته مثبت قانون جذب و نقد ضمني

فرضیه ای که یک شبه قانون شد!

پاره ای از یک مصاحبه

سه هجرت طلبگی

یوم الله

خاطره دیدار با یک عالم

دلم از اين‌همه بداخلاقي گرفت!

کتاب سال در دست پژوهشگر حوزوی

ادامه خاطرات شیرین از اولین حضور تبلیغی

خاطراتي از اولين تبليغ طلبگي

معارف ما به اندازه سیگار هم ارزش نداره؟!

بهترین راهکار برای بی‌حجابی!

خدایا شکرت

شهر ما شهر شلوغي است

ديالوگ من با آقاي ريس جمهور!

آیین بندگی و دلبردگی

هر کسی جز خدا از ما میکاهد!

با "ولایت فقیه" در کنار دانشجوها

آخرین ساخته محسن مخملباف

مطهري؛ مصلح ديروز، نياز امروز

پورفسور آفريده راي ...آورد!

دستت درد نكنه سروش!

حرف هايي كه به سروش بسته اند!

و من بر او اشك ريختم!

تاملاتي در "كلام سروش"(=وحي)

تهران تهِ ران!

عقل مركب حسين بود از مدينه نا كربلا!

شما بيش آن ميشويد كه هستيد نه آنكه باور داريد.

خامنه‌اي، بذرپاش اميد و نشاط مظهر ارادت صادق

جواد جوانان، جوان امامان

استاد رياضيات جهان شیعه شد

با خدا همیشه دریا دل است

"نوشته" است! نه فرشته

اي بندگان من!

نزديكتر از من به من!

تو را من چشم در راهم

آغاز و پايان خدا

..................



امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس